تبلیغات
درمان اعتیاد و همسفران - داستان
 
درمان اعتیاد و همسفران
بیائید این آتش ویرانگر را مهار نمائیم!
سه شنبه 28 آبان 1392 :: نویسنده : مهدیه


  مراقب سلامتی خانه ای که برای خودمان میسازیم باشیم


                                       kooklas9 َشما مانند یك نجار زندگی خود را میسازید

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.

پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.

صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.

سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.

نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.

پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.

برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.

او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.

صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.

زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!

نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.

در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد.

یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

 این داستان ماست.

ما زندگیمان را میسازیم وهر روز میگذرد.

گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.

اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست.

 ما نجار زندگی خود هستیم و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی ما کوبیده میشود.

یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.

مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازیم باشیم.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 مرداد 1396 06:26 ق.ظ
Spot on with this write-up, I absolutely feel this web
site needs much more attention. I'll probably be returning to see
more, thanks for the information!
پنجشنبه 24 فروردین 1396 04:35 ب.ظ
Hi to every one, the contents present at this web page are truly awesome for people experience, well, keep up the nice work fellows.
سه شنبه 22 فروردین 1396 03:12 ق.ظ
Greetings! Very useful advice in this particular article!
It's the little changes that will make the most significant changes.
Many thanks for sharing!
دوشنبه 21 فروردین 1396 12:20 ب.ظ
We stumbled over here different web page and thought
I might check things out. I like what I see so
i am just following you. Look forward to exploring your web page yet again.
سه شنبه 15 فروردین 1396 03:59 ب.ظ
Thanks , I have just been searching for info about this subject for ages
and yours is the best I have came upon so far. But, what concerning the conclusion?
Are you positive concerning the supply?
پنجشنبه 30 آبان 1392 09:27 ب.ظ
سلام و خداقوت خدمت لژیون سر کار خانم منصوری .خیلی عالی بود با تشکر فراوان.
پنجشنبه 30 آبان 1392 12:10 ب.ظ
باعرض سلام وخسته نباشید داستان جالب بود خداقوت
پنجشنبه 30 آبان 1392 08:56 ق.ظ
سلام:
سه شنبه 28 آبان 1392 09:34 ب.ظ
سلام خداقوت
سه شنبه 28 آبان 1392 08:50 ب.ظ
.
.
.
ســـلام ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :