تبلیغات
درمان اعتیاد و همسفران - دلنوشته
 
درمان اعتیاد و همسفران
بیائید این آتش ویرانگر را مهار نمائیم!
سه شنبه 7 آبان 1392 :: نویسنده : بنفشه

 نامه یک مسافر به همسفرش

به نام وادی 14

سلام به  تو همسفر

نمی دانم این روزها به تو چه می گذرد؟

نمی دانم اکنون کجای این شهر و دیار آرمیده ای ،  نمی دانم چه می کنی و کجایی؟

آیا لحظه ای فکر می کنی که  عشق تو مرا تا انتهای سفر  کشیده است.

و مرا مجبور کرده است که برایت نامه ای بنویسم و مثل همیشه که از تو نشانی ندارم آن را به صندوق پستی دلم پست کنم

می نویسم؛  سلام به تو ،  سلام همنفسم     سلام هسفرم

سلام همسفر راه پرپیچ و خم زندگی ام

سلام به کسی که با او صادق نبودم.

آنقدر برایم پاکی که دلم می خواهد خیالت را از تصورم بیرونت بیاورم و در آغوش  تنهاییم بگیرمت.

اینجا حال همه خوب است، اما تو باور نکن.

اینجا شهره عام وخاص شده ام. سایه انگشت اشاره  مسافران وهمسفران به رویم سنگینی میکند.

بدون همسفر ، سفر میکنم ، چه سخت است تنهایی.

همسفرم شده خاطراتت.

اینجا تولدها بدون تو سخت  می گذرد

دیگر همه میدانند که بی تاب دیدارت شده ام.

آرزو می کردم روز رهاییم بیایی که نیامدی ، کاش کنارم بودی تا  احساس خوب رهایی را  با هم جشن میگرفتیم.

آری!  مسافر بدون همسفرم. مسافر تنهایم.

اما چه باشی و چه نباشی هنوز هم دوستت دارم.

با آنکه نیستی باز هم به تو تکیه کرده ام ای همسفر  رفته از سفرم

دوستت دارم و زندگی ام تنها در کنار تو معنای حقیقی خواهد یافت

دوستت دارم از همان جنس که خدا را دوست می دارم

نمی دانم  کجا هستی و حتی نمیدانم اکنون  سرزمین تنهایی ات را چگونه و با که پر کرده ای!!!

 گاهی دلم آنقدر برایت تنگ می شود که به اصرار از خدا می خواهم برای لحظه ای مجال دیدارت را  حتی در خواب نصیبم کند ،
 سایه ات هم در خواب برمن سنگینی میکند

به خاطرت،  تمام کوله بار تنهایی ات را به دوش خواهم کشید تا آنجا که شانه های ناتوانم تاب بیاورند با تو خواهم ماند

تا همیشه تا  نهایت زنده بودن ، تا ابد

مانده ام که چه شد؟ هنوز به زندگیم نیامدی رفتی!

لحظه رفتنت که عاشقانه گریستی و گفتی:  " هر وقت سفرت به پایان رسید بر میگردم."

همسفرم ، کجایی؟  سفرم به پایان رسید و نیامدی.

می ترسم عمرم به پایان رسد و باز نیایی.

تمام شهر را چشم شده ام اما  نیافتمت.

ای همسفرم.

مرا ببخش ،  مرا ببخش اگرچه دیر شد.

مرا ببخش به صبوریت و به پاکی درونت ، به سالهای جوانی كه به جای در کنار بودنت در ظلمات تاریکی فرو رفته بودم.

 مرا ببخش

ببخش به همه عطوفتی كه بین ما بود و من نفهمیدم.

ببخش به خاطر سنگینی نگاه دیگران که بر تو دوخته شد

ببخش به اشکهای مقدست

 مرا ببخش همسفر گرامی

به روزهای  خوب دوستیمان ببخش ، به سالهای که بد گذشت برای تو

به شبهای حسرت زده دیدار تا صبح. ببخش

 مهربان ، رفیق همیشگی ام

مرا ببخش

به خاطر شبهایی که نبضت کند می زد و قلبت تیر می کشید

و صدای خورد شدنت را از لا به لای چرخ دنده های زندگی می شنیدم

بعد از خدا تمام امید به تو بود ، که رفتی و نماندی.

فقط بدان چیزی  به تولدم نمانده است.

به خود قول داده ام تا نیایی تولدی نگیرم

ترا من چشم در راهم ، من از یادت نمی کاهم.

 نویسنده : محمود اسماعیلی  2/8/92

منبع :وبلژیون آقای محمود اسماعیلی



نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 20 آبان 1392 02:20 ب.ظ
سلام

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور..

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور..

آرزومند آرزوهایت..
دوشنبه 20 آبان 1392 02:13 ب.ظ
سلام
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور..
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور..
آرزومند آرزوهایت..

شنبه 11 آبان 1392 01:32 ب.ظ
سلام

خوش به حال همچین همسفری...

مسافر من جز اذیت کردن و زجر دادن من کار دیگه ای بلد نیست....

یعنی یه روز مشکلات ماهم تموم میشه؟
جمعه 10 آبان 1392 04:50 ب.ظ
سلام سلام سلام سلام
جمعه 10 آبان 1392 04:48 ب.ظ
سلام خدا قوتسلام خدا قوتسلام خدا قوتسلام خدا قوتسلام خدا قوتسلام خدا قوتسلام خدا قوتسلام خدا قوت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :