تبلیغات
درمان اعتیاد و همسفران - داستان
 
درمان اعتیاد و همسفران
بیائید این آتش ویرانگر را مهار نمائیم!
دوشنبه 22 مهر 1392 :: نویسنده : محبوبه

 

گرگی که استخوانی در گلویش گیر کرده بود بدنبال کسی میگشت

که آنرا در آورد.در این هنگام به لک لکی رسید و از او خواست تا دربرابر

مزد او را از این عذاب نجات دهد لک لک سرش را در دهان گرگ کرد

استخوان را در آورد و طلب پاداش کرد.گرگ به او گفت:ای دوست نادان

همین که سرت را سالم ازدهان من بیرون آوردی برایت کافی نیست...

وقتی کسی به فرد نادرستی خدمت میکند تنها انتظاری که میتواند

داشته باشد این است که گزندی از او نبیند...!!!!

منبع: 




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :